رضا قليخان هدايت

1469

مجمع الفصحاء ( فارسي )

مژده دادن پيران به سياوش از دادن افراسياب فرنگيس دختر خود را بوى و حسد گرسيوز سپهدار پيران ميان را ببست * يكى بارهء تيزتك برنشست بكاخ سياووش بنهاد روى * بسى آفرين كرد بر فر اوى به دو گفت كامروز بر سازكار * بمهمانى دختر شهريار سياووش را دل پر آزرم شد * ز پيران رخ او پر از شرم شد زمين را ببوسيد گلچهر و گفت * كه خورشيد را گشت ناهيد جفت همى هفت روزش بياراستند * سيه‌مشك بر گل بپيراستند بيامد فرنگيس چون ماه نو * بنزديك آن تاجور شاه نو زمين باغ گشت از كران تا كران * ز شادى و آواز رامشگران فرنگيس را در عمارى نشاند * بنه برنهاد و سپه را براند بشادى بشد تا به شهر ختن * همه نامداران شدند انجمن بجايى رسيدند كاباد بود * يكى خوب و فرخنده بنياد بود درختان بسيار و آب روان * همىشد دل سالخورده جوان به يك‌سو ز دريا و يكسو ز كوه * به يك‌سوى نخجير دور از گروه همه مردمان زو بده شادكام * سياووش گردش نهادند نام بهر گوشه‌يى گنبدى ساختند * سر آن بابر اندر افراختند چه بندى دل اندر سراى سپنج * چه نازى بگنج و چه نالى ز رنج بيا تا بشادى كنون مى خوريم * چو گاه گذشتن رسد بگذريم چو پيران از آنجاى برگشت شاد * بيامد بر شاه توران چو باد بپرسيد ازو شهريار بلند * ز حال سياووش و از چون و چند به دو گفت پيران كه اى شاه دهر * ز فرت همه جاى را هست بهر سياوش يكى جايگه ساخت نغز * پسنديدهء مردم پاك مغز چو كاخ فرنگيس ديدم ز دور * چو گنج گهر بود برسان نور بدان فر و آيين كه داماد تست * به خوبى بكام دل شاد تست ز گفتار او شاد شد شهريار * كه شاخ برومندش آمد ببار